مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

دلم لبخند میخواهد ...

 

میخوام برم خسته شدم بهتره یه مدت از هم دور باشیم

یه کم دم چشش نباشم شاید دلش برام تنگ شد

شاید یادش اومد که یه روزی دوسم داشته

امروز با باباش هم دعوا کرد . بنده خدا کاری نداشت که . میخواست خوبی کنه

یه مشتری خوب برا کارگاه پیدا شده . باباش میگه نفروشش خودم دیه رو میدم

چرا میخوایی چوب حراج به زندگیت بزنی . به شیرین فکر کن

امیرم داد زده ک لازم نکرده کسی نمیخواد به من خوبی کنه فکر کردیم محتاجتونم

یا دیگه از پس خودم بر نمیام میخوایی دیه رو بدی بعدش هی سودابه بیاد و بره و

منت بذاره . خدا رو شکر هنوز میتونم خودمو جمع کنم ...... محتاج هیچ کدومتون نیستم

من تو آشپز خونه بودم عمه داشت کوفته هلویی درست میکرد منم نگاه میکردم

یه لیوان اب براش آوردم که بخوره آروم بشه . داد زده آب نمیخوام کی آب خواست

مگه فلجم خودم اگه بخوام میرم میخورم ( خودش هنوز نمیتونه راه بره حتی با عصا )

میشه این قدر دورو بر من نباشی انگار بچه تر و خشک میکنه .

 منم اومدم تو آشپز خونه و چیزی نگفتم

امیر به باباش گفت فقط بذار تو خونتون بمونیم نه اینکه نتونتم خونه مستقل بگیرم

 به خاطر شیرین که تنها نباشه .

 باباش گفت با این دادا و هواری که تو سرش میکنی ... (دیگه بقیه اش رو نگفت )

امیر به شدت هر چی تموم داد زد : دلم میخواد داد و هوار میکنم اصلا بره

کی گفته بمونه همین الان بره راهش باز کسی دستشو نگرفته ... شیرین ... شیرین

یالا وسایلاتو جمع کن برو نمیخوام ببینمت ... اصلا به چه امیدی اینجا موندی راتو بگیر برو »

... هیچی دیگه منم اومدم تو اتاق و بلند بلند گریه کردم هر چی هم عمه در زد باز نکردم

الان هم میخوام برم وسایلامو جمع کنم و یه چند وقتی برم . ببینم کیف میکنه

امیری که طاقت یه لحظه دوری منو نداشت . یه قطره اشکمو نمیتونست ببینه

یه خط در میون سرم داد میزنه و میگه برو ... چشم امیر خان امر دیگه ای باشه

 

 

 


+ نوشته شده در سه‌شنبه 16 مهر 1392
ساعت 12:09 توسط شیرین | ارسال نظر(5)